

دوشنبه 5 فروردین 87 ساعت 4:9 عصر

ـ حکایت روز بارانی فراموش شده بود......
نگاهها سرد و خشکیده رو به خاک و نه به آسمان بود!دریای پاکی ها خشک شده بود و خارها دیگر گل را به روی خود نشان نمی دادند...!
سیاهی قلب همگان را تیره کرده بود...من مانده بودم و امیدهای یخ زده در دلم...چقدر ترسیده بودم...زندگی برایم واژه ی غریب می نمود...!
می رفتم!بی آنکه بدانم کجا،فقط می رفتم...سرد بود.انگار در آن تاریکی نور ناشناخته مانده بود!وسعت آسمان پیش رویم،تنگی سینه رو به رویم...چه می کردم؟!اگر تو جای من بودی سکوتت را فریاد می کردی یا صدایت را در سینه پنهان؟
ترسیده بودم،حتی جرات فرار هم نداشتم!!!چشمانم را بسته بودم و فقط خدایم را می خواندم،دلسرد و غمگین گوشه ای گم شده بودم!
نه صدایم کردند،نه فریادشان کردم.شاید سالها طول کشید تا اکنون چشمانم را گشوده ام...خدا مرا صدا می کرد...................!
http://www.vidamaloos.blogfa.com گرفته شده از: /
نویسنده : مصطفی.ا

خانه
پارسی بلاگ
پست الکترونیک
شناسنامه
RSS
![]()
* مهمانان عشقولک
179502
مهمانان امروز
149
مهمانان دیروز
62
* پیوندهای روزانه
* درباره عشقولک
* لینک به عشقولک
|
* دوستان عشقولک
* گفتگو با عشقولک
* اشتراک در خبرنامه
* فهرست موضوعی
عشقولک[106] . مهندس میر حسین موسوی . حمله به خاتمی . دوستت دارم خدایا.با همه مهربونیات و با همه نامهربونیام . عجب باشکوه است عشق ... .
* مطالب بایگانی شده
* موسیقی وبلاگ
* این وبلاگ توسط نیم نام طراحی و به دارنده آن تحویل شد * * حقوق تمامی مطالب به صاحب آن تعلق دارد *