

چهارشنبه 8 آبان 87 ساعت 12:51 صبح
سلام به همه دوستان عزیز.من این مدت خیلی احساس تنهایی می کنم.هر چند قبلا هم همینجور بود ولی اون موقع حداقل یه امید باسه زندگی کردن داشتیم ولی حالا چی.بی انگیزه برای زندگی.اصلا برای همه چیز .نمی دونم باسه چی باید بمونم تو این دنیا.بودنم چه ارزشی داره.هر کی میرسه میگه ناراحت نباش فراموشش می کنی نمی دونه با این حرفش داغونترم می کنه.مگه میشه فراموشش کرد.خیلی وقتا میزنه به سرم که فراموشش کنم از طریق های مختلف از خلاف و غیر خلاف از خوب و از روش ناپسند ولی بازم نمیتونم.توانشو ندارم.یه جورایی کم میارم.نمی دونم هر کاری می خوام بکنم یه پاش یاد عشقمه که نمیتونم بهش خیانت بکنم.یعنی به خودم خیانت بکنم.همه تنهاییامو گرفته.هرچند همش احساس تنهایی میکنم حتی در مجالس.خیلی تنهام.
**********************
تنها نشسته ام در میان انبوهی از درد و با نگاهی زل زده بر در می نویسم ، نه برای تن... اینجا نبض زمان گیر کرده است ، ثانیه ها از حرمت نگاه تو خسته اند !اینجا تنهایم... بی رحمانه تنهایم ، دستانم را نگه داشته ام در باد تا باد دستانت را از فراسوی آن همه دور و آن همه دورترها برایم ارمغان آورد اما افسوس که آنجا دستانی نیست تا در تمنای دستانی باشد...
خیلی وقت است که برای خودم زندگی نمی کنم ، می خندم... می گریم... زیرا زندگی حاکم است و من با برگ بازنده ای محکوم به بازیچه بودنم تا شاید روزی حکم دست من افتد...
آه... زیبای من... خسته ام ، از این همه خستگی خسته ام ، خوابهایم پر از بیداریست و بیداری هایم پر از ابهام... بغضی به روی دلم دلمه بسته که از حسرت هفت هزار بوسه ی مانده بر لبانم و از حسرت آن همه حرف که بر دلم ماسیده است سنگینی می کند... دستهایم را به دامان شب وصله می زنم شاید دلت در این ویرانی به صدای دل ویرانم کمی گوش کند ، حال فریاد میزنم... فریاد میزنم رفتنت را... فریاد میزنم خستگی ام را در این سیل بی وزنی واژه های درد...
اینجا خسته ام ، خسته تر از زخمی کهنه که بر پینه ی احساسم زدی... کاش می شد حسرت نگاه معصومت را برای لحظه ای قاب کنم و بر سر در دیوار دل بکوبم... تا هر زمان ، مستم کند این تقدس نگاه...
تیر برق ها... نمی دانم چرا خاموش اند... انگار کوچه به حالم عزا گرفته است ، نمی دانم... کوچه خالیست و جز صدای پای باران صدایی نیست ، چترم پر از وصله است ! اینجا تنهایم...
منبع:www.barbod18na.parsiblog.com

نویسنده : مصطفی.ا
یکشنبه 5 آبان 87 ساعت 12:36 صبح
در دل شب دعای من، گریه بی صدای من، بانگ خدا خدای من
به خاطر تو بود و بس
به خاطر تو بود و بس
پاکی لحظه های من، گریه ی های های من، گوهر اشکهای من
به خاطر تو بود و بس
به خاطر تو بود و بس
این همه بی پناهیم، این همه سر به راهیم، این همه بی گناهیم
غصه به جان خریدنم، از همه کس بریدنم زخم زبون شنیدنم
به خاطر تو بود و بس
به خاطر تو بود و بس
رو به خدا نشستنم، نذر و دخیل بستنم
سوز من و گداز من، اشک من و نیاز من
به خاطر تو بود و بس
به خاطر تو بود و بس
این همه بی پناهیم، این همه سر به راهیم، این همه بی گناهیم
غصه به جان خریدنم، از همه کس بریدنم زخم زبون شنیدنم
به خاطر تو بود و بس
به خاطر تو بود و بس
از سلطان صدا : معین

نویسنده : مصطفی.ا

خانه
پارسی بلاگ
پست الکترونیک
شناسنامه
RSS
![]()
* مهمانان عشقولک
179519
مهمانان امروز
166
مهمانان دیروز
62
* پیوندهای روزانه
* درباره عشقولک
* لینک به عشقولک
|
* دوستان عشقولک
* گفتگو با عشقولک
* اشتراک در خبرنامه
* فهرست موضوعی
عشقولک[106] . مهندس میر حسین موسوی . حمله به خاتمی . دوستت دارم خدایا.با همه مهربونیات و با همه نامهربونیام . عجب باشکوه است عشق ... .
* مطالب بایگانی شده
* موسیقی وبلاگ
* این وبلاگ توسط نیم نام طراحی و به دارنده آن تحویل شد * * حقوق تمامی مطالب به صاحب آن تعلق دارد *