<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ياسوج عــــشقـــــولـــــك</title>
<link>http://eshghoolak.ParsiBlog.com</link>
<description>نسخه XML از وبلاگ " ياسوج عــــشقـــــولـــــك "</description>
<language>fa</language>
<generator>ParsiBlog.com RSS Generator</generator>
<lastBuildDate>Mon, 07 Jul 2008 00:35:38 GMT</lastBuildDate>
<author>مصطفي.ا</author>
<item>
<title>پايان انتظار</title>
<link>http://eshghoolak.ParsiBlog.com/571328.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=right&gt;سلام.سلام خدمت دوستان عزيز كه مدت تقريبا زياديه خدمتتون نرسيدم.امروز روز جالبي باسه من بود.امروز طرف ما بعد از مدت ها اومد شهر ما ولي نيومدن خونه ي ما و رفتن خونه ي عموشون و ازونجا كه اون و خواهرم خيلي دوستاي صميمي با هم هستن و مدت تقريبا زيادي بود كه همديگر رو نديده بودن خواهرم تصميم گرفت بره خونه ي عموي ايشون و از اونجا همو ملاقات كنن.منم كه مدت خيلي زيادي بود كه نديده بودمش خيلي دلم هواشو كرده بود.خيلي كه ميگم شما وحشتناك خيلي حسابش كنين.به هر حال همونطور كه گفتم امروز روز جالبي باسه من بود.از يه طرف پسر عمومو پس از 10 ماهو 8 روز ديدمش و از طرف ديگه عزيزترين كسم كه بعد ار 10 ماه و 9 روز حالا موقعيتش پيش اومده كه ديگه اين دل تنگي به اتمام برسه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;حالا خانواده هم رفتن عروسي و من هم تنها تو خونه نشسته بودم كه يهويي يكي از دوستان بهم زنگ زد و منو از اين تنهايي در آورد و گفت كه مايل هستش با هم بريم بيرون.منم كه خيلي تو خونه تنها بودم و فكرهاي عجيب و غريب سراغم ميومد گفتيم كه بهترين كار اينه كه بريم بيرون و ازين تنهايي و تو خود بودن در بيايم.ما رفتيم بيرون و با دوستمون يه نيم ساعتي رو با هم بوديم كه گوشيم زنگ خورد و ديدم كه خواهرمه.زنگ زد و بهم گفت كه ما اومديم خونه و كسي خونه نيست و ما پشت در مونديم.والبته گفت كه منم و... و منتظريم تا بياي و در رو باسمون باز كني.منم كه خيلي دلم هواي عشقمو كرده بود و مدت زيادي رو هم با دوستم بيرون نبوديم تصميم گرفتم زود بيام و اينو بهترين موقع دونستم كه اين دلتنگي رو پي از 10 ماهو 9 روز به پايان برسونم. منم سريع از دوستم جدا شدم و خودمو رسوندم خونه.تو راه خونه بودم كه با خودم مي گفتم بعد ازين مدت كه مي بينمش چه حالي ميشم.فكر ميكردم اگه ديدمش اين شور عشق و دلتنگي با ديدنش تموم ميشه.همينكه رسيديم خونه و چشممون بهش خورد و اون جهره ي ناز و خشكلشو ديدم يهو ضربان قلبم دو برابر شد.با خودم ميگفتم نكنه ضايع بازي در بيارم نتونم خودمو كنترل كنم و هي تته پته كنم ولي خدا رو شكر مشكلي پيش نيومد و تونستم خونسردجلو برم و ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;واين انتظار پس از 10 ماه و اندي به اتمام رسيد.من كه فكر مي كردم با ديدنش اين شور عشقي كه با من بود كم ميشه،كم كه نشد هيچ بيشتر هم شد&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;و منم كه اصلا حس نوشتن نداشتم تصميم به نوشتن اين پست شدم تا شما دوستانو از اومدن عشقم با خبر كنم.راستي قرار هست تو همين چند روزه كار رو تموم كنم و راز دل رو پس از 3 سال و اندي فاش كنم&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ ن1:طرف ما اهل شهر هم جوار ماست&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ ن2:خونه ي عموي طرف ما تو شهر ماست&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ ن3:البته خونه عموي طرف خونه ي عمه يمنم ميشه&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;پ ن4:من و پسر عموم خيلي دوستاي صميمي با هم هستيم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ ن5:البته من وقتي دوستمو ترك كردم و تصميم به اومدن به خونه رو گرفتم نه باسه اين بود كه بيام و طرف رو ببينم .باسه غيرتي بود كه داشتم چون خواهرم پشت در مونده بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;IMG src=&quot;http://img.freeforumzone.it/upload/229116_Kissing%20you.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Jul 2008 01:32:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=571328</comments>
 <dc:creator>مصطفي.ا</dc:creator>
<guid>http://eshghoolak.ParsiBlog.com/571328.htm</guid>
</item>

<item>
<title>عشق شبانه ام</title>
<link>http://eshghoolak.ParsiBlog.com/547193.htm</link>
<description>&lt;div dir=&apos;rtl&apos;&gt;&lt;P&gt;دقايق به سرعت ميگذرند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تصاويري از جلوي چشمانم در امتداد سيري مستقيم در حرکتند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به کنارم نگاه ميکنم . چهره اي زيبا ولي بي رمق ميبينم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چشمهايش نيمه باز هستند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;لبهايش مثل قنچه اي نو شکفته در پائيز خشک و کوچک اند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دستان سردش به شيشه چسبيده اند .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شيشه از سردي دستانش اشک ميريزد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من با ابروهايي گره کرده . به شيشه سرد حسادت ميکنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قلبم به آرامي ميتپد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به بيني کوچکش نگاه ميکنم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به بلندي پيشانيش نگاه ميکنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اوج خواستن را در تنم احساس ميکنم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نور ماشيني که به تندي از کنارمان ميگذرد دقايقي بازي نور و سايه را ايجاد ميکند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه چيز بي رنگ شده است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه چيز سرد و مرطوب است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بازوهايم خشک شده .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سرش روي سينه ام مي آرامد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سنگينيش را احساس ميکنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صدايي ميشنوم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چشمهايم را باز مي کنم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روز ديگري آغاز شده و عشق شبانه ام را بايد در شبي ديگر و رويايي ديگر جستجو کنم&lt;/P&gt;&lt;IMG alt=eshghoolak.parsiblog.com src=&quot;http://fc01.deviantart.com/fs11/p/2006/207/a/ad9916ab46741fcb.jpg&quot;&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Jun 2008 01:53:00 GMT</pubDate>
<comments>http://comment.parsiblog.com/Comments.aspx?NoteID=547193</comments>
 <dc:creator>مصطفي.ا</dc:creator>
<guid>http://eshghoolak.ParsiBlog.com/547193.htm</guid>
</item>

</channel>
</rss>  

